پاتوق بچگیام


..

RSS


منوی اصلی

» صفحه نخست
»
ايميل من
» آر اس اس
»
آرشيو مطالب

آرشیو ماهانه
» خرداد ٩٤
» اسفند ٩۳
» دی ٩۳
» اردیبهشت ٩۳
» بهمن ٩٢
» آبان ٩۱
» شهریور ٩۱
» اردیبهشت ٩۱
» بهمن ٩٠
» دی ٩٠
» آذر ٩٠
» آبان ٩٠
» مهر ٩٠
» تیر ٩٠
» خرداد ٩٠
» اردیبهشت ٩٠
» اسفند ۸٩
» بهمن ۸٩
» آذر ۸٩
» آبان ۸٩
» مهر ۸٩
» شهریور ۸٩
» امرداد ۸٩
» خرداد ۸٩
» اردیبهشت ۸٩
» اسفند ۸۸
» اسفند ۸٥
» بهمن ۸٥
» آذر ۸٥
» مهر ۸٥
» امرداد ۸٥
» تیر ۸٥
» فروردین ۸٥
» اسفند ۸٤
» بهمن ۸٤
» دی ۸٤
» آذر ۸٤
» آبان ۸٤
» مهر ۸٤
» امرداد ۸٤
» تیر ۸٤
» بهمن ۸۳
» دی ۸۳
» آذر ۸۳
» آبان ۸۳
» مهر ۸۳
» شهریور ۸۳
» امرداد ۸۳

لينک دوستان
» خط خطی های ذهن من


لوگوی وبلاگ

درباره من



توضیحات :می نویسم پس هستم
پروفایل مدیر : سحر اخوان

به یاد خبرنگاران عشق و حماسه

 

با سقوط دست های ما در تنم چیزی فرو ریخت

هجرتت اوج صدام و از فراز شاخه آویخت

 

ای زلال سبز جاری ، جای خوب غسل تعمید

بی تو باید مرد و پژمرد زیر خاک باغچه پوسید

 

فصلی که من با تو ما شد فصل سبز خواهش برگ

فصلی که ما بی تو من شد فصل خاکستری مرگ

 

تو بگو جز تو کدوم رود ناجی لب تشنگی بود؟

جز تو آغوش کدوم باغ سایه گاه خستگی بود؟

 

بی تو باید ، بی تو باید، تا نفس دارم ببارم

من برای گریه کردن شونه هاتو کم میارم

 

چشم تو با هق هق من ،با شکستن آشنا نیست

این شکستن بی صدا بود، هر صدایی که صدا نیست

 

با تو بدرود ای مسافر، هجرت تو بی خطر باد

پر تپش باشه دلی که خون به رگ های تنم داد

 

فصلی که من با تو ما شد فصل سبز خواهش برگ

فصلی که ما بی تو من شد فصل خاکستری مرگ

 

 


ارسال شده توسط سحر اخوان

در ۱٧ آذر ۱۳۸٤

Comment ()




نیایش

نور را پیمودیم، دشت طلا را در نوشتیم.

افسانه را چیدیم، و پلاسیده فکندیم.

کنار شن‌زار، آفتابی سایه بار، ما را نواخت. درنگی کردیم.

بر لب رود پهناور رمز، رؤیا‌ها را سر بریدیم.

ابری رسید، و ما دیده فرو بستیم.

ظلمت شکافت، زهره را دیدیم، و به ستیغ برآمدیم.

آذرخشی فرود آمد، و ما را در نیایش فرو دید.

لرزان، گریستیم. خندان، گریستیم.

رگباری فرو کوفت: از در همدلی بودیم.

سیاهی رفت، سر به آبی آسمان سودیم، درخور آسمان‌ها شدیم.

سایه را به دره رها کردیم. لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم.

سکوت ما بهم پیوست، و ما، «ما» شدیم.

تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید.

آفتاب از چهره ما ترسید.

دریافتیم، و خنده زدیم.

نهفتیم و سوختیم.

هرچه بهم‌تر، تنهاتر.

از ستیغ جدا شدیم:

من به خاک آمدم، و بنده شدم.

تو بالا رفتی، و خدا شدی.


ارسال شده توسط سحر اخوان

در ٥ آذر ۱۳۸٤

Comment ()






.:: مطالب پیشین ::.

» پاتوق روزمرگی های من
» قصه ما تموم شد
» تازگیا
» Im busy
» عکس دو نفره!
» دنیای فرکتالی من
» یه فنجون احساس
» برمی گردم
» گاهی هم دو خط شعری
» من رسماً از بزرگسالی استعفا میدم
» امروز، امروز است
» آماده باش
» من دلم چه خونه ای می خواد؟
» من و آرته ... هنوز در سفرم
» در درست تعمیرم


Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by sahar5677
Design By : wWw.Theme-Designer.Com