نیایش

نور را پیمودیم، دشت طلا را در نوشتیم.

افسانه را چیدیم، و پلاسیده فکندیم.

کنار شن‌زار، آفتابی سایه بار، ما را نواخت. درنگی کردیم.

بر لب رود پهناور رمز، رؤیا‌ها را سر بریدیم.

ابری رسید، و ما دیده فرو بستیم.

ظلمت شکافت، زهره را دیدیم، و به ستیغ برآمدیم.

آذرخشی فرود آمد، و ما را در نیایش فرو دید.

لرزان، گریستیم. خندان، گریستیم.

رگباری فرو کوفت: از در همدلی بودیم.

سیاهی رفت، سر به آبی آسمان سودیم، درخور آسمان‌ها شدیم.

سایه را به دره رها کردیم. لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم.

سکوت ما بهم پیوست، و ما، «ما» شدیم.

تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید.

آفتاب از چهره ما ترسید.

دریافتیم، و خنده زدیم.

نهفتیم و سوختیم.

هرچه بهم‌تر، تنهاتر.

از ستیغ جدا شدیم:

من به خاک آمدم، و بنده شدم.

تو بالا رفتی، و خدا شدی.

/ 5 نظر / 5 بازدید
كاپيتان

سلام ـــــــــــــخوبی ـــــــــــــــچرا انقدر دير به دير آپ ميکنی ؟ تبادل لوگو پايم موفق باشی بای بای

masoud

چشم من و افق!//باد و صدای گاو//در پشت سر زنبور گم شده// کندوی خود را از ياد می سرد!

حسين

سلام عزيز بلاخره اومدی و آپ کردی چه عجب؟ متن جالبی بود تا آخر متن گيج ودم اما جمله اخرش خيلی پر معنا بود در کل متن سنگينی بود به من هم سر بزنی خوشحال میشم خوش باشی

شکسته ساز

*نا مدگان و رفته گان از دو کرانه ی زمان * *سوی تو می دوند هان ای تو همیشه در میان.* واژها رو زیبا کنار هم گذاشتین و البته احساستی پاک نیز در پشت این نیایش پنها نه و همه ی اینا نیایش زیبایی رو به وجود آورده.

mahdi

سلام من با اجازه شما چند عکس را بداشتم وقت کردی سری به من بزن در ضمن من شيرازی هستم