قصه ما تموم شد

امروز داشتم بازخوانی یه ترانه قدیمی کودکی آقای حکایتی رو میشنیدم کلی خاطرات برام مرور شد.

ستاره بود بالا شکوفه بود پایین

قصه ما تموم شد قصه ما بود همین!

اعترافات بهاری من...

اعتراف می کنم که نگران نمره آزمون جامع هستم و تا نمرش نیاد دست و دلم به کاری نمیره

اعتراف می کنم بعضی لحظه ها دلم خیلی میگیره و بعضی لحظه ها سرخوشم مث بچه ها

اعتراف می کنم گاهی که مث فیلسوفا میخوام از پس بعضی کارا برمیام گندمیزنم توش

اعتراف می کنم بعضی لحظه ها نمیدونم برای چی انقدر دارم میدوم که به کجا برسم؟ بعضی لحظه ها از خودم نامید میشم

اعتراف می کنم به یه نشونه نیاز دارم

اعتراف می کنم حرفای دلم همه اینایی که نوشتم نیست

پ.ن1 بعد یه روز گرم خرداد عصبی کننده الان یه بارون ملایم پشت پنجره داره میباره

پ.ن2دیشب نگاهم به ماه پشت شاخه های درختا بود که خوابم برد و هر صبح با نور خورشید خانم چشام وا میشه و دوباره تو همون حالت بسته میشه. واسه من که بعدظهرا نمیخوابم خواب سحرگاه لذیذه اصلا سحر باید خوابید

پ.ن3 استادراهنمای خوبم حالا مامان شده.. مباررک باد

پ.ن3 هنوزم مث قدیما پستامو آنلاین مینویسم

/ 0 نظر / 26 بازدید