یه فنجون احساس

کنار یک کاغذ

روبروی قهوه سرد
 
شعری هست

که واژه هایش، پیش از رسیدن باران

تر شده اند

به یاد می آوری که شبی دیگر از هزار

کنار یک خاطره مانده ای و

سکوت کرده ای 

/ 6 نظر / 7 بازدید
اسی

تو و صندلي هاي چوبي و سيگارهاي نيمسوز ... و باران ... که هميشه دير به ميعاد رسيده يک عمر! ... هنوز بوي خوش دومين قهوه از سرت نرفته که دلت مي خواهد چيزي بنويسي ... آوازها و خاطره ها را دوره مي کني، تمام شب ها را ... تمام بغض ها را ... چيزي براي نوشتن هست ؟! ... ابر سپيد بي باران از رفتنت پراکنده مي شود، خاطره ها هم ... بغض ها هم ...

فیروزه

سلام سحرجون...امیدوارم حالت خوب خوب باشه! و سال خیلی خوبی داشته باشی... دلم میخواد بدونی من ازطرفدارهای پروپا قرصت هستم!! وهرروز به وبلاگت سرمیزنم وازدیدن نقاشیهات لذت میبرم... خوشحال میشم به وبلاگ من هم سربزنی... دوووووووووووووست دارم...[گل][قلب][گل]